صامتانه

پست ثابت: روزمره نگاری

احتمالا مدتی این وبلاگ بشود جایی برای دلنوشته های نه چندان مثبتم.

هرچند قسمت معرفی در وب را غیرفعال کرده ام تا گذر کمتر کسی به اینجا بیفتد، اما اگر صامتانه را دنبال میکنید یا اتفاقی راهتان به اینجا خورده، بدانید که این مدت اینجا قرار است بشود تکه ای از دفترخاطراتی که احتمالا دانستنش برای کسی مهم نیست.

میتوانید آنفالو کنید یا مدتی صامتانه را ندید بگیرید.

 

+ هرچند وبلاگ هر فرد جایی است برای خودش و اختیار نوشته هایش هم با خودش است؛ اما از روزی که اینجا را راه انداختم به خودم گفتم قرار نیست غبار روزمرگی روی پست ها بنشیند یا جایی شود برای غر زدن هایم.

قسمتی از توضیحات بالا هم شاید برای خودم بود که با گفتنشان بتوانم راحت تر این روزهایم را صامت بنگارم بدون اینکه خودم را بابت روزمره نویسی هایم سرزنش کنم.

بخش دیگرش هم برای تغییر روند نوشته ها بود که دانستنش را حق مخاطب میدانم و توضیحش را بر خودم لازم دانستم.

 

همین.

دلتان خوش

روزگارتان پر امید

خانواده!

خانواده همیشه توی ذهنم مقدس بوده...

اعضای خانواده برای من مثل تکیه گاه بودن توی سختی ها و کسایی بودن که توی همه شرایط از هم حمایت میکردن و همراه همدیگه بودن.

آدمایی که وقتی حالت خوب نیست پناهت میشن و بهتر از هرکسی میتونین حرف همدیگه رو بفهمین و تحت هر شرایطی پشت همدیگه هستین.

کساییکه تفریحاتون باهمه، باهم میخندین و دلیل حال خوب همدیگه میشین...

 

چی شد کارم به جایی رسیده که میگم: "داداش مگه به من کمک میکنه که کمکش کنم"؟

چی میشه که میگم "تو سختیا نمیتونیم کنار هم باشیم، بذار فقط خوشی ها رو باهم بگذرونیم"؟

با اینکه میدونم این روزا سرش خیلی شلوغه و کلی کار داره، اما بازم تلاش هاش برام کافی نیست.

اگه نمیتونه کمکم کنه، و حتی اگه نمیتونه در ماه یه روز برام داشته باشه، حداقل نباید این انتظار هم داشته باشه که براش وقت بذارم. یا مثل یه همراه واقعی باهاش برخورد کنم....

 

+چی به سر من اومده؟

چی به سر خانواده اومده؟

چی میشه که یه دفعه تفکراتت انقدر تغییر میکنن و تا جایی پیش میری که دوست داری مستقل ترین و تنهاترین آدم باشی و اونقدر قدرت داشته باشی که بدون وابستگی به هیچ شخصی بتونی خودت یه آدم موفق و شاد و پولدار باشی که داری برای رویاهات تلاش میکنی؟

و همزمان نمیتونی همچین آدمی باشی چون شخصیتت اصلا جور در نمیاد با همچین چیزی.

و توی این پارادوکس نفس گیر، وقتی توی ذهن خودت حبس شدی و ارتباطت باآدما تا این حد کم شده، فکر میکنی دیگه نمیتونی به کسی اعتماد کنی یا کسی رو پیدا کنی که وقتی حالت بده روش حساب کنی و بدونی هیچ وقت قرار نیست سرزنش بشی، سرت منت بذاره، این حس رو بهت بده که مزاحمی، از نقطه ضعف هات سواستفاده کنه یا رازت رو فاش کنه.

فکر میکنی دیگه قرار نیست آدم ها رو مثل قبل دوست داشته باشی و دیگه نمیتونی مثل قبل دلسوزشون باشی.

آدم ها برات تبدیل میشن به موجودات خودخواه و فرصت طلبی که به اطرافیانشون مثل پله نگاه میکنن برای پیشرفت خودشون.

موجوداتی که به طرز وحشتناکی خودشون رو گول میزنن و میخوان باور کنن خیلی خوب و باملاحظه و بخشنده و مهربونن و بدی هاشون فقط به خاطر اینه که قربانی شرایط شدن و اونا آدم های خیلی خیلی مظلومین توی این دنیا. پس دیگه به بدی هاشون نمیشه گفت بدی!

 

واقعا ظرفیتم توی برخورد با آدما اومده پایین.

اگه ببینم دارن خودشون رو خیلی میبرن بالا و بقیه رو مقصر جلوه میدن، یا وقتی دروغ میگن و غیبت کسی رو میکنن یا با شوخی هاشون بقیه رو آزار میدن و دست میندازن، یا خودخواهانه درباره خودشون و اطرافیانشون حرف میزنن بدون اینکه فکر کنن طرفشون وظیفه ای در قبال اونا نداره یا خودشون رو همیشه محق و استاد همه چیزدون میدونن و میخوان دائم نصیحتت کنن و تو رو تحت کنترل خودشون داشته باشن، آمپر میچسبوم و در بهترین حالت اگه بتونم جلوی خودم رو بگیرم که شوخی یا جدی چیزی بهشون نگم، قطعا سعی میکنم کمتر باهاشون در ارتباط باشم و مکالمه مون خیلی کوتاه باشه.

اونقدر کوتاه که حتی نبینمشون.

 

 

++ امروز وقتی مطلب این پست رو خوندم، یه لحظه حس کردم اون آدم قبلی توی وجودم از بین رفته و برای رسیدن بهش باید یه مسافت خیلی خیلی طولانی و پرفراز و نشیبی رو طی کنم.

با خودم فکر میکنم شاید دیگه نتونم اونقدر بزرگ باشم و اونقدر ظرفیتم بالا بره که بتونم احساساتم رو مدیریت کنم، اما سعی میکنم این فکرها رو نشنوم و بگم مثبت فکر کن. یه روزی، آدم بهتری میشی. خیلی بهتر...

هرچند برای منکه مهم ترین چیز برای خوشحالیم، رشد درونی خودمه، وقتی میبینم انقدر پسرفت داشتم و از دست رفتم، سخته بتونم خوشحال باشم و امیدوار بمونم.

اما بازم بیا باور کنیم یه روزی همه چیز تغییر میکنه و منم میتونم شادانه به خودم افتخار کنم که تونستم از پس این شرایط درونی و بیرونیِ مزخرف بر بیام و رشد و موفقیت های زیادی داشته باشم...

طلب

این چهار روز راضی کننده بود برایم.

عکاسی، رانندگی، پاورپوینت، تماس/ چهار کلمه که خلاصه ای هستند از این چند روز. بعلاوه نوشتن که بیشتر دارم باهاش انس میگیرم. حتی اگر همه نوشته هایم منتشر نشوند.

 

این هفته با این که خستگی داشت اما حس زندگی هم توام با آن در روزهایم جریان گرفت.

هرچند هی هربار بیشتر به خودم میگویم، جدی تر فکر کن درباره اینکه چه میخواهی از خودت، از زندگی، از آدم های اطرافت،از طبیعت،  از خدا و و و ...

و جزئیاتش را بنویس.

بدان دقیقا چه میخواهی؟

اگردنبال یک کار خوب هستی، بدان تعریف دقیقت از یک کار خوب چیست؟

اگر دنبال یک "خود قوی" هستی، بدان دقیقا یک خود قوی چه شکلی است؟

اگر دنبال یک استاد خوب برای فلان حرفه هستی، بدان دقیقا یک استاد خوب برای فلان حرفه باید چه ویژگی هایی داشته باشد؟

اگر دنبال یک زندگی خوب هستی، بدان دقیقا چه زندگی ای برایت خوب است؟

اگر گوشی و لپ تاپ میخواهی، بدان دنبال چه مارکی با چه قابلیت هایی هستی؟

اگر دنبال یک خانه خوب هستی، تک تک جزئیاتش را در نظر بیاور. متراژش، محله اش، نمای بیرونی، معماری درونی، حتی اینکه قرار است چه دیزاینی داشته باشد و چه وسایلی در آن قرار بگیرد.

 

+از کلیات گذر کن.

که این خودش یک قدم برای نزدیک شدن به خواسته هایت است.

 

++ بیشتر فکر میکنم به حرف برادرم که گفت اصل اول "طلب" است.

واقعا ما اگر بدانیم چه میخواهیم، سختی های رسیدن به آن چیز برایمان نه اینکه آسان، اما قابل تحمل میشود.

بعلاوه که تا حدقابل توجهی هم از سردرگمی هایمان کاسته میشود و زندگی ای بابرنامه تر و هدفمندتر خواهیم داشت که باعث میشود باری به هرجهت و هرچه پیش آید خوش آید جلو نرویم و اجازه ندهیم شرایط بیرونی، درونمان را متلاطم کند.

 

+++تجربه شخصیم هم موید همین است...

وقتی به دنبال هدفی بودم، گفت و گوهای درونیِ هدفنمد و قدرتمندی داشتم...

یادآوری جملات، تکه شعرها، داستان ها، آدم ها، آیات، روایات، یا اتفاقاتی که با من و اهدافم تطابق داشتند و یک جایی بهشان فکر کردم و غبطه خوردم، کافی بود تا برای استقامت بیشتر عزمم جزم شود و بتوانم بعد از همه سختی ها باز هم بانشاط و با انگیزه و امیدوار ادامه دهم.

 

 

++++ یک تجربه مرتبط دیگر هم دارم. فکری که ذهنم را درگیر کرده بود.

بهمن و اسفند بود تب تخفیف های زمستانه و قبل از عید بالا گرفته بود.

چندتا از پیج هایی که لوازمشان را دوست میداشتم هم از این قافله دور نماندند و تخفیف های خوبی هم داشتند.

ولی مسئله این بود که من نمیدانستم دقیقا چه میخواهم؟!

و همین باعث میشد به خودم بگویم، مدتها این پیج را زیر نظر نظر داشتی و ساعت ها لوازمش را بالا و پایین میکردی و توی دلت هم کلی آرزوی داشتن شان را داشتی، حالا چه شده که این فرصت را راحت از دست میدهی؟

و تازه این یک نمونه کم اهمیت در زندگی است! فکر کنید چه فرصت های دیگری که میتوانست زندگی ام را زیر و رو کند و ساده و  بیتفاوت از کنارشان رد شدم یا فقط ایستادم و با حسرت گذرشان را نگاه کردم...

 

+++++ همین که بدانی چه میخواهی، باعث میشود آنچه نمیخواهی هم تا حد زیادی بشناسی.

به قول آقای حائری(نقل به مضمون)، وقتی کفش بخواهی و شماره پایت 38 باشد، و وارد یک کفش فروشی بزرگ شوی، اگر در آنجا هیچ کفش شماره 38ای نباشد، دیگر سرگرم بقیه کفش ها نمیشوی و عمرت را در آن فروشگاه هدر نمیدهی. هرچقدر هم بزرگ و زیبا باشد! میروی به مغازه بعدی.

همین که نخواستنی هایت را بشناسی، باعث میشود کمتر خطا کنی و هدفمندتر زندگی کنی و کمتر سردرگم شوی.

 

++++++ یک حس درونی ای بهم میگوید: قبل از نوشتن این پستت باید با بعد از نوشتن این پستت متفاوت باشد!

_ میدانی؟

پس عمل کن :)

هیچ چیزی رایگان نیست

اگه تصمیم گرفتی چیزی بدست بیاری باید هزینه اش رو هم بدی

اگه بخوای اعتماد کسیو بدست بیاری باید یه مدت بی اعتمادی ش رو تحمل کنی.

اگه میخوای کاری رو یاد بگیری باید براش وقت و انرژی بذاری یا اگه لازم شد، از بقیه درخواست کنی که اون مهارت رو یادت بدن. حتی اگه با یکبار توضیح باز هم یاد نگرفتی و نیاز به چند بار توضیح داشتی باز هم باید به گوش کردن ادامه بدی.

اگه انجان کاری برات سخت بود و پشت گوش انداختی باید خودت رو برای سرزنش شدن از طرف استادت آماده کنی. هرچند از نظرت کارش درست نباشه.

اگه تو انجام کاری کوتاهی کردی و خواستی جبران کنی اگه لازم شد باید تنبیهش رو هم بپذیری. حتی اگه صادقانه پشیمون باشی و دنبال راه جبران.

 

خلاصه که باید خودت رو برای هر اتفاق و برخوردی آماده کنی و تو مسیر رسیدن به هدفت، تا جاییکه از خط قرمزهات عبور نکنی باید پی خیلی چیزا رو به تنت بزنی...

 

+ قوی باش. جا نزن. برو جلو.

بازم روزمره نگاری

پست کردن 5 تا مطلب تو سه روز، بعد از چند ماهی ننوشتن و چند سالی کم نوشتن تو وبلاگم، حس کسیو بهم میده که تا حالا داشته خودش رو سانسور میکرده یا تقلا میکرده کسی باشه که شبیه خودش نیست.

شاید هم تعریف درستی از قوی بودن تو ذهنم نداشتم.

همین سه روز باعث میشه فکر کنم چقدر نوشتن برام جذاب تر از قبل شده.

شاید هم سبک این وبلاگ رو عوض کنم تا آخرش کلا از روزمرگی هام بنویسم.

 

+ این مدت حتی بیشتر وبلاگ هایی که دنبال میکنم رو میخونم و بیشتر به بیان سر میزنم.

احتمالا همین طور پیش بره طلسم نظر ندادنم هم بشکنه :)

نشانه های بازگشت

اینکه دارم سعی میکنم مثل قبل برای حرف بقیه شنونده باشم و جدی تلاش کنم برای کمک بهشون نشونه خوبیه.

اینکه دارم فاصله ای که از خودم گرفتم رو جبران میکنم

اینکه دارم کنترل ذهنم رو دست میگیرم

اینکه هدفم رو دوباره شناختم

اینکه دیگه گارد ندارم

اینکه دارم بیشتر به خودم کمک میکنم

اینکه دارم سخت تر تلاش میکنم

اینکه دلسوزتر شدم

اینکه نسبت به تغییر  امیدوارتر شدم

شکر :)

Designed By Erfan Powered by Bayan