صامتانه

سومین دورهمی هفتگی

یاحق
جلسه سوم دورهمی مون سه‌شنبه ۲۱تیر۱۴۰۱ 

اول از همه دعای توسل خونده شد و ساعت 4ونیم گفت و گومون جهت دار شد. آخرش هم وقتی میخواستیم بریم گفت و گومون مصداقی تر شد و بچه های متاهل از چالش هایی که درگیرش هستن گفتن

 

مباحثی که مطرح شد توی جلسه

_ باتوجه به اینکه هر شرایط جدید، یکسری چالش جدید هم داره، خودسازی در دوران متاهلی چطور باید انجام بشه؟

_ خودسازی رفتاری در دوره متاهلی خیلی مهمه. یعنی چی؟ یعنی صبوری و فرو خوردن خشم‌. عکس العمل درست توی هر موقعیت. گوش نکردن به حرف های خاله زنکی، دردو دل نکردن با هرکسی و....

_ وقتی همسر خیلی به ظاهر و ست بودن لباسش اهمیت نمیده چه رفتاری باید داشت؟

_ وقتی همسر مواقع ناراحتیِ ما، شروع میکنه به خندیدن و با وجود اینکه میدونیم میخواد حالمون رو خوب کنه ولی بیشتر عصبانی میشیم، چه کاری باید انجام بدیم؟

_ وقتی احساس میکنیم توی خانواده همسر، از طرف همسر و خانواده‌اش اون احترام و توجه لازم رو نسبت به موضوعی دریافت نمیکنیم چکار باید انجام بدیم؟

_ وقتی همسر رفتار و گفتار اشتباهی داره و ما رو رنجونده و مقصر هم خودشه، باهاش سرد میشیم ولی عذرخواهی نمیکنه، درسته که ما پیش قدم بشیم؟ وقتی حتی اشتباهش رو قبول نمیکنه؟ پیش قدم شدن باعث تکرار اون اشتباه نمیشه؟

_ یوقتایی یه مشکلی پیش میاد که مقصر همسره، بعد از صحبت متوجه اشتباهش میشه و حتی تلاش میکنه دیگه تکرارش نکنه، ولی اون ناراحتی و عصبانیت درونی‌مون نسبت به مشکل کامل رفع نشده و هنوز مرور اون اتفاقات بهممون میریزه و میخوایم یکاری کنیم که میدونیم اشتباهه. (مثلا دوباره اون بحث رو پیش بکشیم یا همون رفتاری که همسر داشت رو برای خودش داشته باشیم یا ...)
چکار کنیم که بعد از این مشکلات، واقعا از عمق وجود طرف مقابلمون رو ببخشیم؟

++++
بعلاوه یکسری مشکلات شخصی مثل:

_ چکار کنیم که دوباره برای یادگیری اشتیاق داشته باشم؟ انگار که بی حوصله شدم و مثل قبل برام سوال پیش نمیاد.

_ با بی تفاوتی نسبت به آدم‌های اطرافمون چکار کنیم؟ با اینکه میدونیم اشتباهه و باید بهشون کمک کرد ولی بهونه‌های مختلفی میاد توی ذهن. من کار دارم، من خودم تو شرایط سختی هستم، مگه اون به من کمک کرد که من کمکش کنم؟ حالا میرم کمک کنم بدتر بدهکار میشم! برم کمک کنم توقع بقیه از آدم میره بالا.

_ یوقتایی هم این حس وجود داره که من توانایی کمک به بقیه رو ندارم یا بلد نیستم. میخوام برم کمک کنم بدتر کار خراب میشه. بدتر امید طرف مقابلمون، ناامید میشه. ممکنه طرف مقابل خیلی روی آدم حساب کنه و وقتی انتظارش برآورده نشه بیشتر ناراحت بشه و....
با این حس ناتوانی باید چه کرد؟

_ چطور احساساتی مثل استرس رو کنترل کنیم؟ وقتی حجم چالش‌ها زیاد میشه و خیلی فشار رومونه، استرس میاد سراغمون و باعث میشه از مشکل فرار کنیم. باعث میشه صورت مسئله رو پاک کنیم و فرصت ها رو از دست بدیم‌. مثلا فکر کن کسی استرس کنکور داره بعد بگه اصلا کنکور نمیدم یا اصلا نمیخونم. یا هی بگه بعدا میخونم بعدا انجامش میدم...

_ دلیل بالا و پایین رفتن روحیه و خلق چیه؟ که باعث میشه برخی کارهامون رو انجام ندیم و دائم فرصت‌ها رو از دست بدیم و یوقتی حتی بیخیالشون بشیم؟

_چطور بعداز هر اشتباه خودمون رو ببخشیم؟ با وجود اینکه کلی فرصت از دست دادیم و بابتش حالمون بده؟ و حس میکنیم این روند ادامه داره و قراره باز هم اشتباه کنیم و باز هم فرصت از دست بدیم؟

_ چکار کنیم در واجهه با چالش‌های جدید بهانه نیاریم، ناامید نشیم، فرار نکنیم؟
خیلی از فرصت‌هایی که توی زندگی میاد سراغمون رو اینطوری از دست میدیم.

_ چرا مثل قبل دغدغه مشکلات بقیه رو نداریم یا یکم اهدافمون دنیایی شده؟

_ چکار کنیم مثل قبل نیت‌هامون معنوی بشه؟
نگاهمون به زندگی توحیدی بشه؟ و توی مسائل کاری و مالی و تعاملاتی و... بیشتر به مسائل فرامادی توجه کنیم و نگیم دعا که کافی نیست! تو باید تلاش کنی. همین طوری بشینی دعا کنی انگار داری خودت رو مسخره میکنی! 
یا بهتره بگم چطور بین امورات مادی و فرامادی تعادل برقرار کنیم؟

_ با شبهات اعتقادی و سیاسی چکار کنیم؟  که باعث نشن آدم سردرگم بشه و توی مسیرش شل بشه و ندونه کار درست و اشتباه چیه و از یسری چیزا فاصله بگیره؟

_ تکیه‌گاه عقلانی و عاطفی از کجا پیدا کنیم؟😶 که در مشکلات، محل رجوعمون باشن و مطمئن باشیم میتونن کمک کنن؟

_ چطور آگاهی‌هامون رو مصداقی کنیم و تفسیر به رای نکنیم؟
چطور مصداق درست هرکار رو پیدا کنیم؟
چطور بفهمیم در هر شرایطی چه رفتاری درسته؟

_ چطور به آرامش برسیم؟
 چطور افکار منفی زائد رو پس بزنیم؟
چطور عذاب وجدان های نادرست نداشته باشیم؟
چطور خودتخریبی نداشته باشیم و اعتماد به نفس و عزت نفس و احترام به نفس رو توی خودمون بوجود بیاریم؟
 چطور سردرگمی هامون رو حل کنیم؟

_ چطور به جای سرکوب احساسات مدیریتشون کنیم؟
چطور لجبازی نکنیم و به جای رفتارهای احساسی، عکس العمل های منطقی داشته باشیم؟

_چطور مراقب افکارمون باشیم؟ وهم و خیال و فکر؟


یا رحمان
آسیب شناسی جلسه سوم دورهمی سه شنبه ۲۱ تیر ۱۴۰۱

 

1_ شکر خدا این جلسه زود شروع شد و وارد بحث شدیم.
حدود ۴:۲۰ دعای توسل خوانده شد
۴:۳۰ جلسه شروع شد و تا حدود ۷ ادامه داشت.

و به این نتیجه رسیدیم که از این به بعد جلسات ساعت ۳:۳۰ باشه تا حدود ۶:۳۰
چون حرف زیاده و نیاز به بحث هست.

 

2_ چندتا روال کار بنظرمون اومد
. اینکه برمحور نهج البلاغه باشه و روی مباحث نهج البلاغه بحث کنیم
. اینکه یه کتاب یا صوت بذاریم وسط و همون رو مباحثه کنیم
. اینکه از قبل موضوع مشخص کنیم و هر جلسه درباره همون موضوع بحث کنیم
.اینکه بعد چند جلسه که سوالاتمون زیاد شد، سوالات رو دسته بندی کنیم و در اختیار یک استاد قرار بدیم که ایشون هم نکاتشون رو بگن

امااااااااا
همه اینا مستلزم اینه که
واقعا نیازسنجی شده باشه و بدونیم الان نیاز داریم درباره چه موضوعی بیشتر بدونیم؟
بعلاوه الان بعد مدت طولانی‌ای ما همدیگه رو دیدیم و خیلی حرف ها برای گفتن داریم.
پس بهتره جلسات اول به از خودمون گفتن پیش بره. اینطوری بعد چند جلسه هم از حلل همیدگه با خبر شدیم. هم درونمون سبک شده و هم از بین حرف‌های هرکدوممون متوجه نیازهامون شدیم و میتونیم بریم سراغ مشترکات.


3_ خوبه که حتی برای از خودمون گفتن هم تقسیم بندی زمانی و روالی داشته باشیم.

 مثلا ۳۰ الی ۴۰ دقیقه از خودمون بگیم.
مثلا حول این محورها
چالش هایی که گذروندیم،
کارهایی که برای اون مشکل انجام دادیم و اینکه به نتیجه رسیدیم یا نه؟
چالش‌هایی که الان درگیرشون هستیم
و در بین این صحبت‌ها بقیه نکاتی که به ذهنشون میرسه رو بنویسن و بعد از اتمام صحبت ها بگن مثلا
مشکل مشترک رو بیان کنه
یا راهکار برای مشکلی که ازش عبور کرده بگه
یا نکته مثبتی که از صحبت‌ها دریافت کرده


4_ برای گروه هم بنظرم اون افرادی که نتونستن بیان، پیام ها رو که خوندن، درباره هرکدوم از موضوعاتی که بیان شده نظر یا راهکار یا مشکلشون رو بگن که از افرادی که نمیتونن حضوری همراهمون باشن هم استفاده کنیم.

 

5_ برای خلاصه جلسات، سعی کردم موضوعات رو بصورت سوالی بنویسم که ذهن بقیه هم درگیر بشه. بعلاوه درنهایت یه بانک سوالات داشته باشیم و طبقه بندی‌شون کنیم.

 

6_ پیشنهاد میکنم هر کدوم از اغضای حاضر توی جلسه، بیان و جمع بندی خودشون از جلسه رو توی گروه بگن. بعلاوه تاثیراتی که این جلسات براشون داره. یا پیشنهاداتی که دارن.

باز هم اگر کسی پیشنهادی برای ادامه جلسات داره بگه
با گوش جان میشنویم🌻

دومین دورهمی هفتگی

این هفته میشه چهارمین دورهمی مون 

توی دو هفته گذشته میخواستم خلاصه هفته دوم و سوم رو بذارم که حوصله نداشتم و یکمم سرم شلوغ شد. درباره کارآموزی آتلیه هم کلی حرف دارم که توی پست های بعدی میگم.


جلسه دوم دورهمی
۱۵تیر۱۴۰۱

دعای توسل خوندیم

و تصمیم گرفتیم به جای موضوع محور بودن، فرد محور پیش بریم

 

عین.پ از دغدغه و چالش این روزهاش گفت و راهی که رفته و تا حدود زیادی هم نتیجه گرفته ازش
اما کامل مسئله‌اش حل نشده

و دیدیم هرکدوممون به نوعی درگیر اون چالش بودیم توی زندگیمون (تعامل) + (تغییر جریان زندگی بعد از تاهل و سختی هماهنگی با شرایط جدید)

 من و میم.ح هم به نوعی هنوز درگیر چالش تعاملش هستیم اما عین.هـ تا حد خوبی تونسته ازش عبور کنه
میم.ح اشاره ای به مشکلات زندگی متاهلی داشت و اینکه یوقتایی بخشیدن و تحمل کردن سخته
(مثل این مجری خبرها😅)
عین.پ گفت با هر گذشتی که میکنی به خودت آفرین بگو
بگو آفرین که قوی بودی
آفرین که تونستی از پسش بر بیایی
یا جملاتی مثل این
آفرین که بنده خوبی بوده
آفرین که داری تمرین میکنی یار خوبی برای امام زمانت باشی

اینطوری خودت رو شکست خورده و آسیب دیده نمیبینی. به چشم کسیکه داره ضربه میخوره و بهش ظلم میشه به شرایطت نگاه نمیکنی و باعث میشه بیشتر به این فکر کنی که سکوت و تحمل کردنت نشونه ضعفت نیست. بلکه قدرتت رو میرسونه.
(اما همچنان محدوده صبر بر بعضی رفتارها و نحوه واکنش نسبت بهشون چالشیه که حل نشده)

 

این هم گفته شد که یه وقتایی نسبت به آدم‌ها کم حوصله ایم و ارتباط گیری باهاشون خیلی سخت میشه (من گفتم. قضیه از یکی دو سال پیش شروع شد ولی الان تا حد خوبی تونستم بهش غلبه کنم. هرچند هنوزم با همه شخصیت‌ها نمیتونم کنار بیام ولی درونم مثل قبل از انسان‌ها فراری نیست)
چون تمرکزم روی اشتباهات و نقاط منفی‌ آدما بود
چون نسبت به اطراف بی‌اعتماد شدم
چون قبلا از بقیه ضربه خوردم و نمیخوام دوباره این اتفاق بیفته
چون بقیه سواستفاده گر بودن و هرچی گذشت کردیم بیشتر حق به جانب شدن
( اینکه میگم تا حد خوبی تونستم ازش عبور کنم اینطوری بود که دیدم فوق العاده ناآرومم و از جمعهای خودی تا غریبه نمیتونم ارتباط سازنده داشته باشم.  و با یادآوری گذشته‌ام و بخاطر آرامش خودم، سعی کردم تفکرم مثبت تر باشه، و هروقت یه ویژگی منفی از یکی میبینم براش دلیل مثبت بیارم و کارهای خوبی که کرده یادم بیاد، بپذیرم آدم‌ کامل نداریم، و تلاش کنم با همه جور اخلاقی کنار بیام و منعطف باشم، این صبر رو قدرت بدونم نه ضعف، و دایره تعاملاتم گسترده ‌تر شده و آرامشم بیشتر شده. امـــــا این چالش کامل حل نشده و هنوزم با بعضی رفتارها نمیتونم کنار بیام و بهم میریزم و اصلا نمیدونم لازمه کنار بیام؟ و راهش چیه؟)

 

عین.هـ از تجربه تعاملش تو محیط کسب و کاری‌اش گفت که بعضیا میگفتن خرحمالی‌ ها رو بدید به این بچه مذهبیا! و تحمل این شرایط میتونه خیلی سخت باشه با آدم هایی که نگاهشون به زندگی انسانی نیست و دنبال سواستفاده از اطرافیانشون هستن.
ولی عین.هـ معتقد بود اگر انتظارت از بقیه صفر باشه و نگاهت فقط به خدا باشه این بخش از تعاملاتت برات حل میشه و آرامش ذهنیت هم بیشتره
هرچندبقیه مون معتقد بودیم که فقط گفتنش آسونه و بعنوان راه حل شاید برای همه جواب نده...
اما عملا ما درگیر این موضوع هستیم که یه بخشی از سختی های درونمون توی تعاملات روزانه، حل نشده و باعث میشه خیلی بابتش درون آشفته‌ای داشته باشیم
(قرار شد جلسه بعد بیشتر درباره این موضوع صحبت کنیم بخصوص عین.هـ که گفت تونسته ازش عبور کنه)

 

جدای از اون عین.هـ درباره دغدغه کسب و کاریش گفت
اینکه ما بچه مذهبیا چرا دنبال ثروت نمیریم؟ ثروت نوعی قدرت حساب میشه و برای داشتن یه حکومت مهدوی قدرتمند، نیاز به این ثروت داریم
بعلاوه الان کسب و کار تمیز و پاک کمه و خیلیا از سر و ته کار میزنن
پس حضور بچه مذهبیا در این عرصه ها بیشتر نیازه
پیشنهاد داد که این جمع به سمت کسب و کار جهت بگیره

که به دلایل منطقی ای پیشنهادش رد شد. چون الان بیشتر نیاز داریم مشکلات روزمره مون حل بشه و درونمون آروم بشه و بعد ببینیم اصلا دوست داریم توی چه جهتی پیش بریم.

 

قبل ترش هم یکم درباره بحث های دورهمی اولمون صحبت کردیم (برنامه ریزی)
این هم گفته شد که بعد از برنامه ریزی لازمه اون برنامه اجرا بشه
و یه بخشی از اجرا نشدن برنامه به خاطر کمال گراییه
یه بخشیش ولی به خاطر ترسه (که من اصلا فکرش رو نمیکردم این مورد توم باشه ولی جدیدا کشفش کردم)
ترس از شکست و پذیرفتن مسئولیت به خاطر حرف‌های بقیه و انتظاراتی که ازم دارن، که باعث شدن یه مانع ذهنی برام بوجود بیاد و توی شرایط حساس، به جای برخورد درست با اون مسئله ازش فرار کنم یا مقابلش بایستم و کلا نرم سمتش (توی بخش فرار میرم سمتش ولی وسطش که شرایط سخت میشه بهم میریزم و متوقف میشم)
و چاره اش داشتن گفت و گوی ذهنی مثبت هست تا ذهن جهت بگیره و کم کم به خودباوری برسه و توانایی حل مسئله‌اش بیشتر بشه

بعلاوه مسائل دیگه که توی این جلسه مطرح نشد



++ آسیب شناسی جلسه دوم:
با اینکه خداروشکر نسبت به جلسه قبل بحثمون شکل گرفت و جریان پیداکرد و فرصت گفت و گوی بهتری داشتیم
ولی
منسجم نبود

که یه بخشش طبیعیه
چون تازه شروع شده و حرف زیاد داریم
ولی نمیدونیم از کجا بگیم
و هم اینکه بیشتر فرد محوره و تجربه های زندگی متفاوته
و هم اینکه خودمون به قدرت بیان منسجم نرسیدیم
که میرسیم ان شالله

 

بعنوان راهکار
شاید لازمه هرکدوممون بیشتر درباره چیزهایی که میخوایم توی جلسه بگیم فکر کنیم و حتی یادداشت کنیم

عمیق‌تر درباره مسیری که رفتیم، چالش هایی که داشتیم، راه حل هایی که کمکمون کرد فکر کنیم

چالش هایی که الان درگیرشیم رو بهتر بشناسیم و مصداقی تر مطرحشون کنیم


بعلاوه یه چندتا سوال هم مطرح بشه که با فکر کردن بهشون چیزهای بیشتری از ذهنمون بیاد بیرون

 

مثلا:
کجا به ناامیدی رسیدی تا حدی که گفتی دیگه این زندگی فایده نداره؟
برای حلش چکار کردی؟
کجا از خودت خسته شدی؟ به خاطر چی؟
کجا به تناقض بین اهدافت و واقعیت رسیدی و چطور باهاش کنار اومدی؟
کجا نقطه عطف زندگیت بود و احساس کردی زندگیت به جریان افتاده؟ چه مسیری رفتی که به اونجا رسیدی؟
چه چالش هایی توی زندگیت داشتی و برای عبور ازش چه انتخاب هایی داشتی؟
چطور تونستی به هدف و مسیرت برسی و بفهمی الان میخوای چکار کنی؟
توس زندگیت چه انتخاب هایی داشتی و چه دوراهی هایی سر راهت بود؟
چطور تونستی بینشون انتخاب کنی؟
توی تک تک موارد بالا اگر برگردی به اون زمان ها، به خود اون موقع‌ات چی میگی؟ چه پیشنهادی؟
چه حسرت چ افسوسی توی زندگیت داری که میگی ایکااااش زندگی برمیگشت به عقب؟ چرا؟ برای حلش چکار کردی؟
بنظرت چه توانایی ای بهت کمک کرده که توی خیلی از شرایط بتونه تصمیم درستی بگیری و تصمیم های نادرستت به خاطر چی بوده؟ چه مهارت یا توانایی یا ... ای داشتی کیفیت تصمیم هات بهتر میشد؟
چه چیزهایی عمیقا آرامشت رو بهم میریزه؟
 چطور به آرامشت برمیگردی؟
چقدر طول میکشه؟
اگر چی داشتی و چطوری بودی و زندگیت چطور بود دیگه حس میکردی آخر کمال و خوشبختی ای؟ یا فکر میکردی آدم خوب و قوی و رشدیافته ای هستی؟
برای رسیدن بهش چه مسیری رو باید رفت؟
چطوری فهمیدی گره شخصیتت چیه، و راه حل کردن اون چی بود؟
اگر چه ویژگی داشتی، پیش رفتن توی مسیر برات هموار تر میشد؟

و....

لطفا سوالات خود را به صندوق پستی همین‌جا😁ارسال فرمایید
و درباره جواب سوال‌ها فکر کنید

16تیر 1401

یاحق
امروز صبح (۵شنبه) رفتم آتلیه
مسئولمون گفت برم که باهم یکسری چیزها رو ببندیم
رفتیم و صحبت کردیم و به یکسری جمع بندی هم رسیدیم هرچند بازم کلی ذهنم درگیره و نتونستم نسبت خودم با عکاسی رو پیدا کنم. اینکه مگه عکاسی برای ثبت لحظه های خوش زندگی نیست؟ پس چرا انقدر درگیر ژست و دکور و.. میشیم تا حد که از خود واقعیمون دور میشیم؟
اما بازم هرچی پیش میرم بهتر میشه اوضاع. چون درباره اش بیشتر فکر میکنم و امیدوارم در آینده ای نزدیک به ایده های خوبی برسم...
خدا کمک کنه زودتر بتونم خودم رو جمع و جور کتم و بیفتم تو مسیر درست و صبر و امیدم هم حفظ بشه و آدم های با کیفیت و علم نافع هم توی مسیرم قرار بده و وجودم هم پذیراشون باشه ان شالله و بتونم از فرصت هام خوب استقاده کنم...

 

بعدش برگشتم خونه. ساعت حدود ۲
یه چیزی خوردم و نشستم سر گوشی و استوری های پیج و دیدن ایده های بقیه آتلیه ها
میخواستم برم خونه مامانبزرگم که هم به مامانبزرگم سر بزنم، هم دختر عمم که نردیکشونه
دلم براشون تنگ شده
بخصوص کوچولوهای دختر عمم

باید کارهام رو میکردم و آماده میشدم ولی افتادم یه گوشه و تا خود ۷ خوابیدم
نمیدونم ساعت چند خوابم برد شاید حدود ۴ و ۵ بود... و همین باعث شد یه حس کرختی داشته باشم
هم جسمی هم روحی. بدتر اینکه میدونستم قراره شب خوابم نبره و نبرد! و تا ساعت و تا ساعت 6 و 7 بیدار بودم..

شب دختر عمم پیام داد ک منتظرت بودم
بهش گفته بودم کار دارم و شاید بتونم بیام
اما بازم باید بهش پیام میدادم ک نشد بیام
عذرخواهی کردم ازش
و به داداشم گفتم برنامه اش طوری هست که جمعه یه سر بریم خونه مامانبزرگ؟ گفت ان شالله ولی میدونم جوابش قطعی نبود... اگ نشد کسی بیاد خودم اسنپ میگیرم یا با اتوبوس میرم ...

 

ویندوز لپ تاپ رو عوض کردم(با کمک برادر) دو ماه بعد از اینکه تصمیم گرفتم عوضش کنم! چقد ویندوز ۱۱ جالبه! فضاش رو دوست دارم
درایوهاش نصب نبود
صدا نداشت و نرم افزار هاش هم نصب نشده بود طبیعتا و نت هم هم نداشت

کار خاصی هم نداشتم باهاش. گذاشتم وقتی داداشم درایوها رو ریخت روی فلش همون موقع رمز رو ازش بپرسم

به جای لپ تاپ روی گوشی فیلم دیدم ولی اونقدرا حوصله ام نمیکشید
دوباره رفتم اینستا که از اینستا هم خسته شدم
خیلی بی حوصله و خسته طور
با خودم فکر کردم بشینم یه کتاب بخونم شاید چروک های روحم باز شد، و میدونم اگه اینکارو میکردم حالم بهتر میشد ولی خب گزینه های دیگه هم اومد توی ذهنم
مثلا اینکه خوبه بشینم یه دعا گوش کنم که یکم حالم آروم بشه، فکرای منفی ام کم بشه و برای ادامه مسیر آرامش و امیدم بیشتر بشه و انگیزه بگیرم و قوی‌تر باشم
بعدش یادم اومد صوت اون دعایی که دفعه قبل خوندم رو ندارم و بیخیالش شدم :/
فکر کردم برم کلاسی که شرکت کردم و ندیدمش رو ببینم یاحداقل فیلم هایی که استاد گفتن رو ببینم ولی بازم حسش نبود

حتی حس آهنگ گوش کردن هم نبود

این وسط یه دکلمه از خسرو شکیبایی شنیدم که باعث شد چشمام رو ببندم و یه لحظه احساس کردم این همون چیزیه که نیازش داشتم
تموم شد، دویاره آوردمش و دوباره گوشش کردم
تموم که شد رفتم تو قسمت سرچ اینستا و #دکلمه رو سرچ کردم 
پستها رو دیدم ولی هیچکدوم مثل اولی بهم نچسبید و بی حوصلگی ام باعث میشد فکرم بره سمت کارهای عقب افتاده ام. فرصت هایه که از دست دادم و دارم از دست میدم...

این وسط به خودم میگفتم که قوی باش
مثبت باش. مراقب فکرهات باش. واگویه های امیدبخش داشته باش
و به خودم هم میگفتم که تو واقعا میتونی

و فکرم رو بردم سمت دورهمی دوممون (پستش رو بعدا میذارم حتما)
به اینکه نمتونستم مشکلم رو خوب بیان کنم که از دوستام کمک بگیرم. به اینکه فکر کنم ببینم چرا نتونستم؟ و چطور میتونم؟
یه بخشش به حاطر اینه که هنوزم باهمه آدم های دورهمی احساس راحتی ندارم، یه بخشش بخاطر اینه که روندمون هنوز کامل مشخص نیست که این دلیل حساب نمیشه. چون ایده و اجرای این دورهمی با خودم بود و روندش تو ذهن خودم هست و وظیفه هدایت جلسه بیشتر از بقیه با من باید باشه ...
اما بازم پای حرف زدن که اومد وسط، کلا گیج شدم
یجورایی انگار که خودمم نمیدونم سوالم چیه بعد نشستم تو ذهنم خودم رو توی اون جمع تصور کردم که از چالش هام بگم، اینکه چه روندی رو طی کردم که رسیدم به اینجا و گفت و گوهای احتمالی رو تصور کردم و پیش بردم و اتفاقا یه سیر خوبی برای صحبت کردن پیدا کردم و راضی بودم اما چون ننوشتم کامل توی ذهنم نیست و دوباره باید بشینم بهش فکر کنم...

 

اما چیزی که ذهنم رو بیشتر درگیر کرد دوستم بود. شوهرش یکسری از کارهای شرکتیش رو سپرده به دوستم. کارهای اکسلی و محاسباتی... و بابت هر پروژه هم حقوق بهش میده. دوستمم با چندتا دوست دیگه ام لینک شده و کارها رو باهم پیش میبرن

به منم گفته بود ولی چون افتاده بود توی اوج کارهای آتلیه و مرکز فرهنگیمون ازش عذرخواهی کردم. هرچند میتونست یه درآمد و پس اندازی برای خرید وسایل عکاسی ام باشه اما اون موقع واقعا شلوغ بودم

 

توی همین فکرا بودم که یاد داداشم افتادم. توی کار سایتش نیاز به کمک داشت و شب بهم گفت بیا فلان کار رو انجام بده و فلان قدر بهت میدم. که بهش گفتم شلوغم و نمیتونم

از طرفی مسئولمون توی آتلیه هم بهم میگن زودتر راه بیفت که آفیش بفرستمت و یه درآمدی باشه برات که انگیزه بگیری برای ادامه

ولی همین هم خیلی هیجان زده ام نکرد

 

داشتم این فکرهام رو به فکر های قبلم ربط میدادم. اینکه یکی از مشکلاتم بی انگیزگیمه که باعث شده خیلی از فرصت هایی که بدست میاد رو از دست بدم. به قراری که با خودم گذاشتم. اینکه مثبت باشم و اجازه ندم فکرهای منفی و ناامید کننده متوقفم کنه و اجازه ندم احساسات باعث بشن از منطق فاصله بگیرم و تصمیمات درستی نگیرم

از خودم پرسیدم چرا به داداشم گفتم نه؟ کاری که خواسته بود چیزی نبود که توی تخصصم نباشه. اونقدری هم نبود که اصلا نتونم انجامش بدم. یکم زمانم رو مدیریت کنم میتونم از پسش بر بیام و اتفاقا به پولش هم نیاز دارم که وسیله برای عکاسی بخرم

دلیلم این بود که این کار باعث میشه تمرکزم از روی کار اصلی ام که تولیدمحتوای عکاسی و پروژه ای که قراره تا دوشنبه تحویل بدم برداشته بشه. بعلاوه الان دارم وارد سرشلوغی هام میشم چون قراره دوباره دکور بزنیم و نوبت دادن ها هم شروع میشه و حضورمون توی آتلیه هم طبیعتا بیشتر

از اون طرف مسئول مرکز فرهنگی ای که میرم هم پیام دادن که هفته دیگه شلوغیم و حتما یه زمانی بذارید که باشید

اما دیدم بیشتر از دلیل شبیه بهونه بود

به خودم گفتم این سرشلوغیا طبیعیه و خودت هم میدونی توی هفته دیگه اونقدرا شلوغ نیستی

آتلیه که تا وسط هفته آزادی

برای مرکز فرهنگی هم لازمه یه نصفه روز باشی

چرا نتونی از پسش بر بیایی؟ اتفاقا میتونی. اصلا باید خودت رو به چالش بکشی که بتونی پیش بری و رشد کنی

 با فکرهای قبلی این مسیر رو به روی خودت بستی. الان که قرار گذاشتی و فهمیدی باید این نقطه ضعفت رو درست کنی پس برو توی دل مشکلت و به جای فرار کردن ازش، حلش کن . . . و مطمئن باش ظرفیت و توانش رو خدا بهت میده. تو تلاش کن و توکل کن. بهش اعتماد کن ببین جواب میگیری یا نه؟

 

نتیجه این شد که به داداشم گفتم اون پروژه ای که گفت جریانش چی بود و اومد و یکسری توضیحات بهم دادم و قرار شد تا هفته دیگه انجامش بدم

از نظر خودم یه نصفه روز بشینم پاش کارش تمومه

ولی مسئله اینه من بیشتر از اینکه بخوام وقتم رو مدیریت کنم نیاز دارم درونم رو مدیریت کنم که وقتی استرس کارهام میاد سراغم یکدفعه خودم رو نبازم و نرم توی غار تنهایی و کنج عزلت ...!

که اینم درست میشه ان شالله


امروز (جمعه) هم صبح 10 و نیم بیدار شدم که خیلی خداروشکر... نگران خوابم بودم که دوباره بهم میریزه. اما خداروشکر زودتر از اون چیزیکه فکر میکردم بیدار شدم.

 

نشستم سر تولید محتوا و استوری های پیج آتلیه

هنوز کامل راه دستم نیست و میدونم اونطور که باید جذاب نیستن

و میدونم که باید برم دنبال قالب های خلاقانه تر و ادبیات روون تر و تعامل بهتر با مخاطب... ولی نمیخوام دوباره درگیر کمال گرایی بشم

به خودم فرصت دادم تا یکماه دیگه همین روند استوری رو پیش ببرم که هایلایت های پیج سامون بگیره و یه متن و سناریو آماده برای محتواها داشته باشم. بعدش میرم دنبال ساختن کلیپ و پست های آموزشی.

نمیدونم این زمانی که به خودم دادم منطقیه یا نوع جدیدی از فراره که چون سختمه برم دنبال کلیپ ساختن دارم برای خودم زمان میخرم...

اما در کل هرچی که هست بهتر از متوقف شدنه. اگر بتونم زودتر هم ساختن کلیپ رو شروع کنم این کار رو میکنم... ان شالله...

بعلاوه نمونه کارهایی که داریم کمه و درنتیجه عکس برای استوری و پست نداریم. یه بخشش بخاطر اینه که همه پدر و مادرها راضی نمیشن عکس از کوچولوشون توی پیج بذاریم. یک بخشش هم بخاطر اینه که آتلیه تازه راه افتاده و وسایلی که هست خیلیاش تازه تهیه شده و اصلا عکس ازش نیست که بخوایم بذاریم. قرار شد یه پیام بذاریم که اوناییکه با گذاشتن عکس کوچولوشون تو پیج مشکلی ندارن بیان عکاسی با یه تخفیف خوب...

 

خلاصه که امیدوارم بتونم از پسش بر بیام و پشیمونی نداشته باشم:)

برم پست دورهمی رو آماده کنم برای امشب یا فردا

معامله خوب

یاحق

 

تصمیم گرفتم بیشتر مراقب افکارم باشم و اجازه ندم بهم بگه / نه نمیتونی، یا بگه سخته بیخیال، یا بگه حالا وقت هست بذار بعدا!/

 

یکم شرایط برام آزاردهنده شده چون به این سادگی ها هم نیست که بگم نه سخت نیست و پاشم انجامش بدم

یا نگم حالا وقت هست بذار بعدا

یا از درون اوکی باشم و از بزرگی اش نترسم

 

آزاردهنده شده چون حتی گفتن این حرف ها و مقابله با این فکر ها آخر کار نیست و باید بلافاصله برم سر اون کار و انجامش بدم

 

یعنی باید برم بلافاصله 4 جلسه ای که عقب افتادم رو جزوه نویسی کنم

باید بلافاصله برم تولید محتوای فضای مجازی رو شروع کنم

باید بلافاصله به دوستم که بهم سفارش عکاسی داده اوکی بدم

باید بلافاصله خودم رو به چالش بکشم ...

 

و متاسفانه قسمت های مختلف وجودم هنوز همراه نشدن

یه بخشش میگه ببین سخت نیست. همه از همین جا شروع کردن. حالا خراب شد هم شد اشکال نداره. اصلا تو با خود طرف طی میکنی دیگه خودش شرایط رو میدونه دیگه. بعدشم چند ساله داری عکاسی میکنی، کلاسش هم رفتی، یکی هم کنارت داری که اگه برات سوال پیش اومد جواب بده، دیگه چی میخوای؟ این فرصت رو از دست نده نگران هم نباش...

مگه نمیدونی فرصت ها مثل ابر میگذرن؟ پس قدرشون رو بدون و ازشون استفاده کن که پله برای رشدت بشن و فردا دیگه افسوسی نداشته باشی

 

ولی اون قسمت وجودم میگه: ببین قبلا هم تلاش کردیا نشده، میخوای بری رو بزنی بگی من بلد نیستم یه چیدمان ساده انجام بدم یا یه عکس پرسنلی ساده بگیرم؟ تو اصلا از پسش برنمیایی ولش کن... انجامش ندی بهتر از اینه که بقیه بفهمن از پس یه کار به این سادگی هم برنمیایی

 

بعد این وسط کاری که میکنم چیه؟

به خودم میگم باشه حالا بعدا انجامش میدم یا بیشتر درباره اش فکر میکنم

و میرم سر لپ تاپ و فیلم میبینم:)

حتی واتس اپ هم کمتر میرم چون پیام هایی که میبینم بهم استرس میدن

چون اسم آدمایی توشه که میخواستن بهم سفارش عکاسی بدن ولی قبول نکردم یا ازم انتظار یه عکاس خوب شدن دارن

اینستا هم خوشم نمیاد فعلا برم، چون هی بهم میگه پاشو کار کن، پاشو طراحی کن، پاشو عکس ادیت کن، پاشو تحقیق کن، پاشو متن بنویس و استوری بذار...

 

چم شده واقعا؟ تا کی میخوای به این زندگی ادامه بدی؟

خودت هم میدونی که اون بازه زمانی لازم رو سپری کردی که از اتفاقای بد گذشته عبور کنی

اونقدر آدم خوب دیدی که تشویقت کنن که نظرات منفی ای که قبلا شنیدی رو بشوره ببره

بابا همونی که تا دیروز میگفت عکسات خوب نیستن الان بعنوان عکاس نگاهت میکنه

مسئول آتلیه ات بهت گفته 70درصد عکسات خوبن و اگه نقطه فوکوس رو بهتر دربیاری کارت راه میفته و میتونه یه بخشی از سفارش ها رو بسپره دستت

 

اینی که هستی راضی ات میکنه؟

اگه نه چرا برای جلو رفتن و رشد کردن کاری نمیکنی؟

تو که تونستی با خیلی چیزا کنار بیای! از پس این هم برمیای دیگه... نگران چی هستی؟

 

بیا و روی این موضوع تمرکز کن

فرار نکن

برو تو دل مشکلات

نترس لطفا...


چرا میگم نترس؟

یه مطلبی از وبلاگی میخوندم که درباره ترس توش نوشته بود و دیدم که چقدر حال منه

چقدر چقدر چقدر نسبت بهش بی توجه بودم

فکر نمیکردم آدم ترسویی شده باشم

فکر میکردم اثرات کمال گرایی ام هست که چون ذهنم چهارچوب داره و نمیخوام جایی از گارم نقص داشته باشه شروع نمیکنم

ولی الان که فکر میکنم واقعا این با ترس چه فرقی داره؟

از شروع کردن میترسی که اشتباه نکنی؟ میترسی که سرزنش بشی؟ میترسی که بهت بگن دیدی گفتم؟

تو واقعا همچین آدمی هستی؟ میخوای همین بمونی؟

 

تو همونی بودی که میگفتی من باید بهترین خودم باشم!

همونی که میگفتی خدا یه ظرفیتی بهم داده که میخوام از نهایتش استفاده کنم

حالا اگه محدود و کم بود، خدا خواسته ولی من تلاشم رو کردم و راضیم از خودم که در حد خودم تلاش کردم و خدا هم ازم راضیه!

همونی که میگفتی برای اینکه رشد کنی باید خودت رو به چالش بکشی، باید بری توی دل مشکلات، باید ایمان داشته باشی که خدا همراهته!

همونی که میگفتی با توسل میشه میانبر زد، اگه تلاشت رو کردی و قدم برداشتی، توکل و توسل کن حتما تاب آوریت برای ادامه مسیر بیشتر میشه، حتما ایده های بهتری میاد توی ذهنت، حتما آدمای درستی سر راهت قرار میگیرن، حتما مانع ها هموار میشن و راه عبور ازشون رو یادمیگیری!

 

تو همونی آخه!

چت شده الان؟

شاید قبلا نمیدونستی، ولی الان که آگاه شدی عکاسی برات شده مثل یه غول ترسناک که دائم داری ازش فرار میکنی، بزن تو دلش

برو جلو و تلاش کن

هر چی تو ذهنت خواست بگه نمیتونی و نمیشه رو پس بزن

یه تایمی از روزت رو خالی کن براش و با خدا حرف بزن، از خودش بخواه 

بهش بگو میدونی ترست بیجائه ولی سخته از پسش بربیایی و به کمکش احتیاج داری

میدونی داری فرار میکنی و کارهات رو عقب میندازی ولی اون شخصیتی که میخوای نداری و برای بنده بهتری شدن نیاز به کمکش داری

بهش بگو برای اینکه بتونی به بقیه بنده هاش کمک کنی نیاز به قوی شدن داری و برای قوی شدن بدون خودش نمیتونی پیش بری

مطمئن باش کمکت میکنه

ذهنت آروم میشه

کارهات بهتر پیش میره

 

بیا و بیشتر بهش اعتماد کن:)


یه مدته تصمیم گرفتم بیشتر با خدا معامله کنم. حس  میکنم حلقه مفقوده این روزام هم همین باشه

زیادی کارهام رو دنیایی پیش میبرم

اینطوری که به خودم میگم حالا بشین تا صبح دعا کن تا وقتی علت نباشه معلول هم نیست! تا وقتی آتیش روشن نکنی گرمت هم نمیشه فردا صبح میمیری بدبخت! خدا هم همچین بنده ای دوست نداره

خجالت نمیکشی کار نمیکنی بعد میشینی دعا میکنی؟ اصلا با عقل جور درمیاد؟

و اینطوری شد که هی با گفتن این حرفا دعا کردن توی زندگیم کمتر شد و غافل بودم از اینکه خود دعا کردن بهم قدرت میداد برای تلاش کردن

چون دلم قرص میشد که خدایی هست که قادره و عالم و رحیم

که کمکم میکنه

غافل شدم از اینکه وقتی با دعا آرامش و اطمینان قلبی ام زیاد شد، بهتر میتونم برنامه بریزم و بهش عمل کنم

 

الان ولی میخوام برای هرکاری دعا کنم و با خود خدا صحبت کنم

میخوام سر تک تک کارهای خوبی که انجام میدم، نیت کنم

میخوام بیشتر باهاش معامله کنم

 

اگه به یکی آدرس دادم پست بندش به خدا بگم تو هم بهم راه رو نشون بده

اگه توی مجموعه فرهنگی کاری کردم حتی یه لیوان جابجا کردم یا آب دادم دست بقیه یا طرح نوشتم یا... بگم تو هم طرح رشد من رو بچین

اگه با دوستی که از مشکلاتش میگه صحبت کردم و سعی کردم بهش امید بدم، به خدا بگم تو هم دلم رو زنده نگهدار به نور امید و اشتیاق قلبم رو برای یادگیری و ادامه دادن زیاد کن

تو هم توی مشکلات دستم رو بگیر که زودتر سرپا بشم و ادامه بشم و کمکم کن با ترس های بی موردم مقابله کنم چون تو از ترس هام بزرگتر و قویتری...

 

علاوه بر آرامش و اطمینان قلبی و قدرستی که دعا به آدم میده، حس میکنم این نیت ها و این معامله ها و گفت و گوهای درونی ام که زیاد بشه، هرکدومشون به نوعی اعلام ضعف و درخواست کمکه و خدا دستی که به سمتش دراز شده رو خالی رد نمیکنه و هرچه تعداد دفعاتی که ازش درخواست کمک کردی و تلاشت رو دیده بیشتر باشه، میزان کمکش بهت و رشدت هم بیشتر میشه...

از طرف دیگه هی دائم به خودم یادآوری میکنم که باید فلان مورد درست بشه، باید از پسش بربیام، من میتونم از پسش بربیام و همین میبردم به سمت جلو و مقابله با ترس هام راحت تر میشه برام

یجورایی انگاز از اون ترسه خسته میشم و میخوام بهش بگم بسه دیگه من از تو قویترم

بعلاوه ذهنم روی این موضوعات متمرکز تر میشه و باعث میشه کمتر ازشون غافل بشم و همه کارهایی که انجام میدم در راستای همون هدفمه

 

مثلا همینکه بگم خدایا من به این بنده ات کمک میکنم تا توی فلان کارش موفق باشه تو هم کمکم کن که توی عکاسی موفق باشم، باعث میشه یه مدت ذهنم متمرکز بشه روی عکاسی و این تلاش کردن ها بیشتر بهم انگیزه میده

امیدوارم که خدا هم بیشتر کمکم کنه :)

آتیش زیر خاکستر

این پست احتمالا یکم دخترونه است و مسائل مربوط به دخترا توش بیان شده. هرچند اصل متن چیز دیگه ایه ولی بازم...

 

داشتم پیام های گروه هم کلاسی های دانشگاهمون رو میخوندم

یکی از بچه ها که دو قلوهاش بدنیا اومده بودن اومد تو گروه و گفت که مژدگونی بدید و خبر خوب دارم

یکی از بچه های گروه مامان شده و امسال کوچولوش بدنیا میاد. حدس بزنید کیه؟

 

یکی اومده بود جواب داده بود و چندتا حدس زده بود بعدشم به تازه عروسا تبریک گفت و به مجردا هم گفته بود: ایشالا عروس بشید ست جهیزیه وسایل ارایشیتونو خودم ببافم

(از اینجا به بعد دوستم که دوقلو داره رو این دوستم(ز) خطاب میکنم و اونی که تریکو میبافه اون دوستم(ن) هست)

 

این دوستم(ز): 😂 😂 فک کنم "ن" برا ازدواج تکتون دعا کرده که ازش ست بخریدا

اون دوستم(ن): استیکر خنده + والا تو که نخریدی 😕

 

(من بجای طرف بهم برخورد... حالا به هر دلیلی من نخواستم یا نتونستم ازت خرید کنم. این برخوردِ متوقعانه چی میگه؟)

 

اما این دوستم(ز) در جوابش گفته بود:

اخه من که عروسیم شده بعدشم مامانم کلاسشو رفته بودن برام بافتن آبی هس

برا سیسمونی هم بافتن صورتی خرگوشی

 

 اون دوستم(ن): براسیسمونی منظورم بود😶 عکسش رو برام بفرست ببینم😍

 

این دوستم(ز) : باشه در اولین فرصت که رفتم خونه میفرستم.فعلا مهاجرت کردم به خونه پدری برای چن ماهی که بچه هام از آب و گل در بیان

 

اون دوستم(ن): یا ابوالفضل😯😯😯
کوووو تا بری خونتون و یادت باشه بفرستی

برو خدا خیرت بده...میخوای یه عکس بفرستیاااا....من تا چندماه باید صبر کنم؟🤨☹️☹️☹️☹️

 

این دوستم(ز): 😂 😂 😂 دعا کن زودی بچه هام بزرگ بشن و برم تا هفته پیش خونه مون بودم اگه گفته بودی میفرستادما

 

اون دوستم(ن): من شبانه روزی دعاکنم بچه ربات نیست که بایه دکمه دعای من زود بزرگ شه😒😒😒حالا حالا ها باید صبر کنی تا بزرگ بشن😫😫😫

 

و این وسط یکی دیگه از بچه ها (م) هم اومد گفت که: زشته عکس از سیسمونیت توگوشیت نباشه😐

 

این دوستم(ز): عزیزمی 9 ماه که حامله بودم خونه مامانم بودم بس که سنگین بودم بعدشم که زایمان کردم رفتم خونمون تا دستشویی هم زوری میرفتم دستمو میگرفتن می‌بردنم بعدم که برا زردی بچه ها بیمارستان بستری شدن بعدم که اومدم خونه مامانم به نظرت من کی وقت داشتم عکس بگیرم با دو تا بچه... حالا ان شاء الله خدا به همتون بچه دومیتون هم سر سال بده اونوقت منو درک میکنین

 

یکی دیگه (م): بده یکی بگیره تاچیدس ....دوروز دیگ همه چیشو هم دست میگیری همم دیگ باید جمع کنی

 

این دوستم(ز) : "م" خوبی؟؟؟ الان که اومدم خونه همه وسایل بار زدم دیگه چیده نیس که پس فک کردی بچه ها رو همینجوری اوردم

 شاید باورت نشه ولی من هنوز وقت نکردم بچه هامو بهداری ببرم

 

یکی دیگه (م): عه وای چ بد ☹️لااقل چارتا میدادی یکی بگیره بعدک بچات میگن کاری براما نکردی  بتونی ب بچات ثابت کنی منم خریدم براتون منم همه کاری کردم براتوون 🤣

 

این وسط این دوتا یکم شوخی کردن و باهم کنار اومدن

اما "نون" در جواب "ز" گفته بود: کاری به درک نداره ...ناراحتی هم نداره...همه خانم ها وقتی حامله میشن به نوع خودشون سختی میکشن...نه میشه گفت شما بیشتر سختی کشیدی نه میشه گفت بقیه
این حرفهاهم همه شوخیه...بدل نگیر...برای همه سخایی ک کشیدی خدا بهت اجر میده اگه خودت نسوزونیش😔 مراقب خودت و روحیاتت باش

 

"ز" جوابش رو نداده بود و بحث تو بحث اومده بود

اما توی بحث جدید هم که چرا فلانی برج 9 بچه اش بدنیا میاد الان بهمون گفته بود؟ دوباره "نون" گفته بود:

حالا ک همچینه منم بچم بدنیا اومد بهتون خبر میدم😝😝😝😝😝😝

و بعدم که یکی دو نفر اومده بودن گفته بودن ما هم میدونستیم، اعلام دلخوری کرده بود که حالا بقیه هم میان میگم میدونستن و فقط من بودم که خبر نداشتم!
( و این درحالیه که منم که به این دوستم نزدیکترم خبر نداشتم. حتی با اینکه باهاش در تماس بودم اما نخواسته یا مصلحت ندونسته بگه. بخصوص که قبلا هم بارداریش به مشکل خورده بوده و بچه یک ماهه اش رو از دست داده بوده حتما خواسته بچه اش بزرگتر بشه بعد بگه. اصلا اصلش هم همینه که تا 5 ماهگی به کسی نگی بچه داری! حالا این توقع ها چیه این وسط؟)


رفتارش یکم برام غیرقابل درکه

و شاید باورتون نشه ولی این دختر، دوست نزدیک من در دوران دانشگاه بوده و هست و باهمم خوبیم

اما مسئله اینه اگر قبلا بود با درک بیشتری به رفتارها و برخوردهاش نگاه میکردم

ولی الان خیلی محتاطانه رفتار میکنم و حرف میزنم که توقع ازم نداشته باشه، که انتظارش ازم بیاد پایین که نخوام برای خیلی چیزا بهش جواب بدم... هرچند که خیلی تغییر کرده و دیگه مثل قبلش نیست ولی گاهی اینطوری میشه و همونم ممکنه باعث دلخوری بینمون بشه

نه اینکه الان تغییر منفی کرده باشه ها نه شاید حتی نسبت به قبلش بهتر هم شده باشه ولی من عوض شدم

یادمه قبلا بچه ها گروه زده بودن و چون با "ن" بحشون شده بود رفته بودن یه گروه دیگه زده بودن و من این وسط مونده بودم که این چه رفتاریه با هم دارن؟

 

حتی با اون دوستم که تو پست های قبل(آخرین مورد) درباره اش نوشتم و گفتم که باهم حرفمون شده هم قبلا خوب بودم. البته این بنده خدا هرچی داره بیشتر میگذره رفتارش تغییر منفی میکنه و بقیه هم باهاش دارن به مشکل میخورن یا خوردن، اما این مسئله ای نیست چون ارزش دوستیمون بیشتر از ایناست که بخوام این دوستی چندساله رو تا به سختی خورد بهم بزنم. اما واقعیت اینه که منم این وسط صبرم کمتر شده و نمیتونم خیلی تعامل سازنده ای باهاشون داشته باشم. نهایتش جلوی خودم رو بگیرم که توی صحبت هام توهینی نداشته باشم اما اینطور هم نیست که اگر کسی چیزی بهم بگه که بهم بربخوره همین طوری بگذرم ازش

 

و تمام مدت خوندن مکالمات دوستام توی گروه، داشتم فکر میکردم این دوستم(ز) مشکلات زایمان و ضعف جسمی رو داشته، افسردگی بعد از زایمان هم ممکنه اومده باشه سراغش،و احتمالا اومده توی گروه با دوستاش خوش و بش کنه که حالش بهتر بشه و اونوقت این رفتارا رو میبینه! تازه این همونیه که توو دوره دانشجویی رفته بوده گروه جدید زده که "ن" توش نباشه و وقتی باهاش صحبت میکردم میگفت از رفتارهای "ن" خوشم نمیاد!

حالا این بنده خدا چطور تونسته در برابر این رفتارها صبور باشه و چیزی نگه؟

چطور تونسته انقدر مراعات کنه؟

و توی دلم بهش آفرین گفتم

هرچند "ن" هم عوض شده و خاطرات خوب هم باهم تو گروه ساختیم اما بازم این رفتار رو اگر با من داشت، شوخی جدی، جوابش رو میدادم!

مثلا اینکه ببخشید که قبل از رفتن به خونه مامانم باهات مشورت نکردم یا اگر تو هم زنگ زده بودی به فلانی و حالش رو پرسیده بودی احتمالا به تو هم گفته بود که بارداره!

 

الان چی شد که این پست رو گذاشتم؟

عصبانی شدم

اول از دوست "ن" بعدش از دست خودم

چرا؟

چون نباید اجازه میدادم چیزی بهمم بریزه :\

چون فکر میکردم خیلی چیزا برام حل شده ولی وقتی تو موقعیتش قرار میگیرم دوباره بهم میریزم...

حقیقتا که امیدوارم یه روزی به آرامش حقیقی برسم

و بتونم با اتفاقات منطقی کنار بیام نه احساسی

...

۱ ۲ ۳ . . . ۱۱ ۱۲ ۱۳
Designed By Erfan Powered by Bayan